خاطرات کربلا

همه مسافرا کنار اتوبوس ایستادن ، انگار ما از همه دیرتر رسیدیم و این موضوع رئیس کاروان رو دلخور کرده. هوا کمی خنکه و یه نسیمی میاد. از اینکه مهدی همراهمون نمیاد همش دلشوره دارم. دلم نمیخواد ازش خدافظی کنم. چمدونا رو کمکمون میکنه و تا صندلی اتوبوس میاد، آتنا بهونشو میگیره و نمیخواد بغل من بیاد. برخلاف تصورم چون دیر رسیده بودیم نتونستیم صندلی های کنار هم بشینیم و هر کدوم یه جا افتادیم.
آتنا اصلاً اذیت نمیکرد و آروم و خانوم تو بغلم نشسته بود، خیلی زود چشماش سنگین شد و خوابید.
ساعت 11:30 شب :
رسیدیم مرز مهران و ماشین بلاتکلیف کنار خیابون نیم ساعته که وایساده. انگار رئیس کاروان داره هماهنگی های لازم برای محل استراحت کاروان رو انجام میده. رفتیم به یک سالن نسبتاً بزرگ با کلی پتو و بالش های کوچیک و بزرگ، هرکسی که زودتر وارد سالن شده باشه میتونه پتوهای بهتر و جای بهتری برای خوابش انتخاب کنه. ما هم که طبق معمول بخاطر بچه ها آخرین نفر میرسیم .... ولی مادر بزرگم زودتر برای ما جا و پتو رزرو کرده بود و ما هم کلی ذوق کردیم.
٥ اسفند ساعت 6 صبح :
بیدارمون کردن که رختخوابهارو مرتب کنیم و صبحانه بخوریم، یه سفره سرتاسری از سر تا ته سالن پهن میشه و یه صبحونه با صفای ساده و عالی. آتنا با شادابی کامل بیدار شد و با من برای تعویض لباس و آماده کردنش خیلی همکاری کرد.

دوباره حرکت میکنیم به سمت مرز ، تمام راه تا مرز رو خوابید ، خدا رو شکر که تا حالا اذیت نشده دخترم. باید از ماشین ها پیاده شیم و وسایل رو تحویل بگیریم، مسیریه که ماشین عبور نمیکنه، البته گاری های مخصوصی هستند که برای حمل چمدونها کار میکنند و کمک بزرگی به مسافرا هستند.
حس اینکه امروز میرسیم به نجف و زیارت مولا علی (ع) ، اشتیاق زیارت ضریح با شکوه امام اول شیعیان، قلبم رو فشار میده و نبضم تندتر میزنه، به خودم میگم نباید احساس خستگی کنم، باید با انرژی و شور به زیارت برم. فکر کنم حدودای ساعت 4-5 بود که رسیدیم نجف و بلافاصله بعد از تحویل گرفتن اتاق هامون در هتل ( اسمش قبة البیضاء) بود آماده شدیم برای نماز جماعت مغرب و عشاء.
وااااای خدای من اینجا کجاست ؟ نجف ، باورش واسم خیلی سخته، روحانی کاروان که مرد جوون و خوش صحبت و مهربونی بود با لحن آرومی ما رو آماده میکرد برای زیارت و از اهمیت این سفر برامون میگفت. خیلی ها بی اختیار اشک می ریختن، روحانی می گفت اونایی که بار اولشونه خیلی قدر بدونن، ولی چه جوری می شد این زیارت رو با تمام وجود درک کرد ؟ چه جوری میتونستم بفهمم که باید تا جای ممکن و با تمام سلولهام ازش لذت ببرم ، اقرار میکنم که هنوز هم نمیدونم.
قبل از زیارت نماز خوندیم . نماز تو صحن امیر المومنین یعنی زندگی برای لحظه ای در بهشت. آتنا با ملیکا آروم آروم با محیط خو گرفتن و با هم مشغول بازی شدن. من و مریم و زهرا بخاطر بچه ها بیشتر باهم بودیم . اینقدر آرامش توی این صحن موج میزنه که بچه ها هم جذبش میشن و میشن عضوی از فرشته های داخل حرم مطهر.
٦ اسفند ساعت 4:30 صبح :
روز تولدم برای نماز صبح حرم حضرت علی (ع) ، واسم یه تجربه تکرار نشدنی بود.فاطمه و مامان گلش هم اومده بودن، بعد از نماز رفتیم وادی السلام، بزرگترین قبرستان دنیای اسلام. چه جای عجیبی و در عین حال آرام و سنگین. خیلی بهش نرسیده بودن و بیشتر جاهاش خراب و داغون شده بود. برای برگشت برنامه داشتیم، ماشین رفته بود و ما مجبور بودیم تا هتل پیاده بیایم. در نهایت بعد از کلی آدرس گرفتن آقا سید که بیچاره داشت غر غر 20 تا خانوم رو گوش میکرد و فقط با شوخی و خنده خستگیشو نشون نمیداد، آدرس رو پیدا کردیم و رسیدیم هتل.
قرار شد بعد از ظهر بریم زیارت دوره ،

مسجد سهله قدمگاه پیامبران، امامان و صالحان و نیکان است. اینجا کجاست که وقتی گام هایت به سرایش می رسد، دلت می لرزد، اشکت جاری می شود و جان و دلت حال و هوایی ملکوتی پیدا می کند، انگار در و دیوار خاک آلودش از اعماق تاریخ با تو سخن می گویند و هر زائری مبهوت سادگی اش می شود؛ آری اینجا رهگذر راهیان بهشت است، مسجد سهله.
به مسجد سهله که قدم می گذاری گویی در تلالو نور غرق می شوی و دلت آسمانی و روحت جلا می یابد، چرا که می دانی در مکان مقدسی هستی که روزی پیامبران، امامان و صالحان و نیکان در آن قدم گذارده اند.
اینجا اقامتگاه شخصی امام زمان (عج) است، خانه حضرت ابراهیم خلیل (ع) و حضرت ادریس (ع)، پایگاه حضرت خضر نبی (ع) و محل عبادت حضرت نوح (ع)، امام صادق (ع) و امام سجاد (ع) و محل نزول جبرائیل امین (ع).
٧ اسفند :
زیارت دوره به مسجد کوفه

یکی از مساجد چهارگانه بزرگ جهان اسلام که در شهر کوفه عراق ساخته شده.
گفته میشود این مسجد ابتدا توسط حضرت آدم ساخته شده و پس از مسجدالحرام قدیمیترین مسجد جهان است. توی این مسجد میشه نماز رو کامل خوند.
و زیارت مسجد حنانه
٨ اسفند 7 صبح :
به سمت کربلا حرکت کردیم. فکر میکردم خیلی تو راه باشیم ولی 2 ساعته رسیدیم. شهر کربلا از نجف یه خورده تمیزتر بود. هنوز اتاق ها رو تحویل نگرفته بودیم که برای نماز ظهر و عصر رفتیم حرم حضرت ابالفضل ، خیلی باصفا بود. یه زیارت فوق العاده ، دستم به ضریح متبرک شد و چشمامو بستم، اشکام سرازیر شد، نمیتونستم چیزی بخوام، انگار خواسته هام در برابر شخصیتی که مقابلمه کم و نا چیزه. خجالت می کشم فقط از غم و غصه ها و آرزوهام بگم. تنها چیزی که به ذهنم میرسه اینه که بگم ممنون که الآن اینجام. فقط دوست داشتم که بهم شایستگی بده که بتونم بعد از این سفر زندگی متفاوتی رو شروع کنم و آدم بهتری بشم.
آتنا رو هر بار برای زیارت میبردم و اون هم خیلی خوب یاد گرفته بود که باید چی کار کنه، دستش رو می مالید به ضریح و به صورتش می کشید. بهش میگفتم دعا کن، دستاشو جلوی صورتش میگرفت و هر چی من میگفتم تکرار میکرد.
همیشه داخل حرم با ملیکا سرگرم بازی میشدم و وقتی هم که خسته میشدن یه کم به پر و پای هم می پیچیدن. توی کیفم رو پر از خوراکی و اسباب بازی میکردم که یه موقع حوصلشوم سر نره، نتیجش هم این شد که بند کیفم بالاخره پاره شد.


خاطرات کربلا
